آن نقش کج
آن نقش كج
گفتم:« مي تونَم ، خوبم مي تونم.»
رضا گفت :« چرت و پرت نگو اصلاً نمي شه به اون چيزي گفت.»
وحيد دنباله ي حرف رضا را گرفت و گفت :« انگار نميشناسيش، جرئت داري تو صورتش نگاه كني؟»
سيروس ادامه داد : « نميگه يِ بچه ي سوم ابتدايي بهتر از من مي دونه ؟ يعني مي خواي بگي من نمي فهمم؟»
گفتم :« ولي هر طور شده من مي گم.»
بعد رو كردم به محمد كه ساكت ايستاده بود و به حرف هاي ما گوش مي داد؛ گفتم :
« محمد تو بگو ، تو نفهميدي كه كجه و داره مي افته؟»
محمد گفت : «چرا ، كاملا مشخصه ، دير يا زود مي افته . اما چرا آقاي مدير متوجه نشده جاي تعجب داره ، آخه هر كي مي ره تو اتاقش مي فهمه كه داره با كله مي خوره زمين.»
علي گفت : «خطر داره ، اگه تو رو از مدرسه اخراج كنه چي؟ كاري مي توني بكني؟»
گفتم :« آخه براي چي اخراج؟»
علي گفت :« شايد فكر مي كنه داري از اين حرف هاي سياسي مي زني؟ »
گفتم : «سياسي ؟ خيلي گُندش مي كني .كجاي اين كار سياسيه؟»
و بعد قيافه اي گرفتم و گفتم :« يعني مي گي اين قَدِ بزرگ شدم.»
از اين جمله ي من بچه ها خنديدند
علي با قيافه ي جدي گفت :
«گفتم شايد فكر كنه! آخه مي گن توي شهر ها تظاهرات شده و مردم عليه شاه شعار مي دَن.»
گفتم :« هر چه بادا باد . من فردا مي گم، تصميمم جدّيِ جدّيه .»
وحيد گفت :« تو هم كه ديوونگيت گل كرده و داري ديوونه بازي در مي آري.»
و ادامه داد :« اون مدير مدرسه است خره ، بچه كه نيست ، هست؟»
رضا گفت:« مي شه بپرسم به تو چه ربطي داره كه خودِتو نخود آش كردي؟»
گفتم :« ما تو اين مدرسه درس مي خونيم. من مدرسمو دوست دارم، هر كي مي آيد مدرسه مون و اون عكسو مي بينه خنده ش مي گيره و با خنده از مدرسه مي ره بيرون. اون عكس لايق مدرسه ي ما نيست.»
سيروس گفت: « من كه جرئت چنين كاري رو ندارم . »
يعني به من ربطي نداشت؟ چرا داشت . اگه مي افتاد سر يكي از دانش آموزان ، آن وقت چي؟ سرزنشم نمي كردند كه چرا قبلاً كاري نكردم. از همان روز اول كه عكس را به زور به ديوار چسبانده بودند ، كج چسبانده بودند. انگار از اون موقع مدرسه هم كج شده بود . بايد عكس برداشته مي شد تا مدرسه ، مدرسه مي شد.
چرا خود مدير متوجه ي اين موضوع نشده بود؟ حداقل آقاي ناظم كه مي توانست به آقاي مدير بگويد . اما نگفته بود . چندين ماه بود كه همان طور كج و معوج روي ديوار مانده بود . هر لحظه امكان داشت بيفتد.
عكس شاه بود . با كراوات و كت و شلوار . عكسْ نيم تنه بود. شلوارش مشخص نبود و ما حدس مي زديم بايد شلوار هم پوشيده باشد. چون توي محل هر كسي كت مي پوشيد شلوارش را هم مي پوشيد . عكس بزرگي بود . از قد ما هم بزرگ تر بود. از قد آقاي مدير هم بزرگ تر بود . آقاي مدير چاق بود و كوتاه قد و تپل . تا حدودي گِرد. به هر طرف او را مي غلتاندي غلت مي خورد. خيلي تند و بد اخلاق بود. آن چنان صداي تيزي داشت كه با يك داد او چند روز گوش آدم زنگ مي زد.
بايد خودم به آقاي مدير مي گفتم كه عكس كج است و دارد مي افتد . فكر فردا ،باعث مي شد قلبم تند تند بزند. نفس عميق مي كشيدم تا شايد اندكي تپش قلبم آرام تر شود. سعي مي كردم خودم را دلداري بدهم . و دلداري مي دادم. كمي آرام مي شدم.
شب موقع شام، نگاه سنگين پدرم را روي سرم احساس كردم. سرم را بلند كردم و گفتم : « چيه؟»
پدرم گفت :« نمي دونم ، تو بايد بگي چيه؟»
لبخندي زدم و گفتم : « چيزيم نيست. ولي مي گم.»
پدرم گفت : «خُب بگو مي شنوم.»
گفتم :« چي رو ؟»
پدرم گفت : « من كه نمي دونم ، تو گفتي مي گم.»
گفتم:« با شما نبودم. با خودم بودم.»
پدرم با حالت تعجب نگاهي به مادرم انداخت و ديگر چيزي نپرسيد.
گفتم : «خوابم مياد، مي خوام بخوابم.»
و بلا فاصله ادامه دادم كه :« امشب مي خوام رو ايوان بخوابم.»
پدرم گفت : « رو ايوان سردت مي شه. هنوز تنت طاقت سر ما رو نداره!»
گفتم :« نه، مي خوام بخوابم ، به اندازه اي بزرگ شدم كه سرما نتونه منو اذيت كنه.»
مادرم گفت : «شبه ، نصف شب همه جا تاريك مي شه . انگار ظلمات مي شه . از سياهي شب نمي ترسي ؟»
لبخند زنان گفتم :« انگار شب نديده ام. حالا من ... » ديگر چيزي نگفتم . به سمت رختخواب رفتم . رختخواب را آوردم روي ايوان پهن شان كردم. اما مگر خوابم مي گرفت . لحافم را روي سرم كشيدم . قيافه ي ترسناك مدير كه به من چپ چپ نگاه مي كرد لحظه اي از جلوي چشمانم تكان نمي خورد . انگار توي گوشم فرياد مي كشيد. گاهي چهره مدير با خنده ي بچه ها بد جوري فضاي ذهنم را پر مي كرد. لحاف را از روي سرم بر داشتم. به آسمان نگاه كردم. سعي كردم در ميان تاريكي آسمان ستاره اي پيدا كنم . ستارگان كم فروغ را در ميان تاريكي شب يكي يكي شكار مي كردم. هر لحظه ستاره هاي درخشان تري را مي ديدم. فقط نياز به دقت داشت. و من دقيق شده بودم. ماه از گوشه ي آسمان خودي نشان مي داد و سعي مي كرد نور خود را تمام و كمال هديه بدهد. هوا صاف صاف نبود . تكه ابر هاي سرگردان در آسمان به اين سو و آن سو بي هدف حركت مي كردند. پلك هايم نسبت به هم مهربان شدند. توي خواب دائماً مي ديدم كه عكس دارد مي افتد و آقاي مدير با دستانش آن را سفت چسبيده تا نيفتد. اما عكس مي افتاد . و مدير با دستپاچگي و ترس سعي مي كرد دو باره آن را به ديوار بچسباند . اين كار او بي فايده بود چون كه دو باره مي افتاد.
پرتو هاي طلايي خورشيدِ صبحِ پاييزي صورتم را نوازش مي كرد و آرام آرام در گوشم مي خواند كه « صبح شده ، بيدار شو » از خواب بيدار شدم. رختخوابم را جمع كردم. گوشه ي ايوان گذاشتم. دوباره لرزشي لطيف به سراغم آمد. با اضطراب و دل نگراني صبحانه ام را خوردم. نمي دانم چرا نگاه مادرم فرق كرده بود.تنها مادرم نبود كه نگاهش متفاوت شده بود ، در راه مدرسه همه نگاه هايشان عوض شده بود . بعضي ها با چشم بزرگي به من نگاه مي كردند. و بعضي هاي ديگر نگاهي تمسخر آميز داشتند. « مش ميرزا » كه هر روز صبح به او سلام مي كردم، امروز سلامش نگفتم. فقط نگاهش كردم. با تعجب گفت :« سلام ، صبح به خير . اتفاقي افتاده؟»
با دستپاچگي گفتم:« سلام آقا ميرزا. نه، چه اتفاقي؟»
و به سرعت از كنارش رد شدم.
وقتي وارد حياط مدرسه شدم انگار همان مدرسه هر روز نبود . مدرسه فرق كرده بود . حياطش متفاوت بود . پله هايش جور ديگري بودند. خدايا ، چرا اين جوري نگاهم مي كنند . رضا جلو آمدو گفت:كجايي پس؟ و گفت :« سلام خوبي ؟» با هم دست داديم . گفتم :« ممنون ، خوبم.»
مجيد گفت :« هنوز مدير نيومده.»
با اين حرف مجيد دل و جرئتي گرفتم .
رضا گفت :« بيا از خيرش بگذر ، چكار داري كه بگي درستش كنه...»
كه محمد حرفش را قطع كرد و گفت : «گور پدر شاه ، بذار بيفته درب و داغان بشه و ما بخنديم.»
جمله ي آخري را كمي كِش دار و با خنده ي نمكيني گفت.
گفتم :« نمي خوام بگم درستش كنه ، مي خوام بگم ...»
علي حرفم را قطع كرد و گفت :« مي خواي بگي چي ؟ حواست هست ؟ بچه بازي در نياري ها ؟ »
و با حالت ترس و تعجب و البته كمي آرام تر گفت : «كسي چيزي بهت گفته؟ »
نگاهش كردم ، خودش ادامه داد كه : «حتماً گولت زدند ، شك ندارم!»
جوابش را ندادم . قرار نبود كسي چيزي به من بگويد خودم عقلم مي رسيد . وقتي لباس هاي پاره پوره ي هم مدرسه اي هايم را مي ديدم و با آن عكس مقايسه مي كردم ، عُقم مي گرفت. و از هر چه نام شاه بدم مي آمد. تصميم خودم را گرفته بودم.
به صف شديم. بايد مراسم صبحگاه به جا مي آورديم. و بعد به جان شاه دعا مي كرديم . هر روز به جان شاه دعا مي كرديم و مي گفتيم تو را دوست داريم و پايدار بماني . اما اين روز ها مي ديدم كه وقتي كلمات دعا به جان شاه از دهانم بيرون مي آمدند در هوا چرخي مي زدند و بر زمين مي افتادند و مي شكستند. و در زمين فرو مي رفتند . و اثري از آن ها باقي نمي ماند.
رفتيم كلاس اما من در كلاس نبودم . در زنگ تفريح سير مي كردم و مشغول مرور كارهايي كه بايد مي كردم بودم. خوش بختانه تعداد دانش آموزان كلاس زياد بود و آقاي معلم حواسش چندان به من نبود . اگر چه دو بار به من تذكر داد كه حواسم را جمع كنم . اما حواسم كه جمع بشو نبود.
زنگ تفريح شد. با ترس و لرز رفتم پشت پنجره ي اتاق آقاي مدير. مدير تنها بود . پشت ميزش نشسته بود. دلم هرّي ريخت. گلويم خشك شد . پاهايم شروع كرد به بي حس شدن. دستانم انگار خشك شده بود . احساس كردم رنگ به رو ندارم. نمي دانم چطور خودم را پشت در اتاقش رساندم. در زدم. وقتي صداي مدير گفت : «بيا تو .» زبانم در دهانم ديگر نمي چرخيد. خشك خشك بود. آرام آرام در را باز كردم. در حالي كه انگشت اشاره ي دست راستم به عنوان اجازه بالا بود وارد اتاق آقاي مدير شدم.
گفتم :« آ آ آقا...اِ اِجازه ؟»
گفت : «چيه ؟ چه مرگته؟»
گفتم : «م..م ..مي خواستم بِ بگم...»
گفت : «چي خواستي بگي ؟ هر حرفي داري زود بگو كه كارام زياده، كار دارم.»
در حالي كه با انگشتم به عكس اشاره مي كردم گفتم :« آ آقا اوون عكس، اوون عكس ...»
گفت : «بگو اون عكس چي ؟ مي خواي بگي خيلي قشنگه ،با ابّهته ، خيلي خوشت اومده ، همه خوشِشون مياد . خُب حرف تو زدي حالا برو گم شو!»
از حرف زدن هاي پي در پي آقاي مدير كمي جرئت پيدا كردم و به تندي گفتم :« آقا اون عكس كجه داره مي افته، از روي ديوارِ مدرسه برش دارين.»
مدير كه انتظار چنين حرفي را از من نداشت ، انگار آتيشش زده باشند سرخ شد و صورتش مثل لبو قرمز .
از شدت عصبانيت دستانش را مشت كرد و بلند شد . مشخص بود به زور خودش را كنترل كرده است . همان طور كه مي گفت : «چه غلط ها، پسره ي الدنگ» ، از جايش بلند شد و به سمت من آمد و با فريادگفت : « اين مزخرفاتو كي بهت ياد داده ، ها » از صداي وحشتناك او پرده ي گوشم داشت پاره مي شد. حالا كاملا رسيده بود رو برويم . دستش را بالا برد و پايين آورد. عجب دست سنگيني داشت. افتادم وسط اتاق.با فرياد گفت:« برو گم شو كه اگه فقط يكبار ديگه تو رو جلوي چِشَم ببينم...»
كه آقاي ناظم با دستپاچگي وارد اتاق شد و گفت :« چي شده قربان ...» من سرم گيج رفت . همه چيز را لحظه اي تار ديدم. ديگر چيزي نشنيدم. مكثي كردم . آرام آرام بلند شدم. اشك تمام چشمانم را پر كرده بود. سايه اي از در و ديوار را مي ديدم .كور مال كور مال در اتاق را پيدا كردم و آمدم بيرون . بچه ها به سرعت دورم حلقه زدند . روي زمين نشستم . گريه ام گرفت. از درد نبود ، چون دردي احساس نمي كردم. گفتم : « ديديد گفتم ، تونستم بگم، تازه گفتم اون عكسو از رو ديوار بر داره.»
علي گفت: « يعني درست مي كنه كه ديگه كج نشه و نيفته.»
گفتم :« به آقاي مدير گفتم از روي ديوار بر داره.»
محمد گفت :« يعني به خاطر حرف تو بر مي داره؟»
گفتم :« من به آقاي مدير بايد مي گفتم كه گفتم ديگه بقيه شو خودش مي دونه.»
احساس سبكي خاصي مي كردم. مي خواستم بال در بياورم و پرواز كنم . راه مدرسه تا خانه چقدر كوتاه شده بود. دار و درخت چه سرسبز بودند. وقتي رسيدم خانه، مادرم نگاهي به صورتم انداخت و گفت :« صورتت چي شد ؟»
دستي به صورتم كشيدم و با خنده گفتم :« اينو مي گي ؛ چيزي نيست. خيلي گرسنمه مامان ، ناهار چي داريم كه دلم داره ضعف مي ره . راستي مامان ماژيكم كو ؟ بعد از ظهر با بچه بايد بريم بيرون ، كارامون زياده.»